حقگو
ادبیات و قهنویه
فقط سلام ماه مبارک رمضان ، ماه رحمت ،ماه مغفرت وماه برکت بر همه عزیزان مبارک امید که بتوانیم از برکات این ماه عزیز استفاده های زیادی ببریم اگه اون یه روز بیاد عالمو حیرون می کنه بلبلای خسته رو مست و غزلخون می کنه می شه اون وقتی می یاد خودم مؤذنش بشم تو نماز آقا جون پیر عصا زنش بشم چی مشه اگه خدا غایبا حاضرش کونه حاضرین غلابی یند آقا رو ناضرش کوند آخه اون وقتی بیاد قناریا پر می زنند به تموم عاشقا یکی یکی سر می زنند توی اون زمون دیگه آشوب و بلوا نداریم صحبت صد تا یه غاز از نون و حلوا نداریم ... ... *************** عارفان نور وجودش را به مستی دیده اند تا به میلاد سعیدش هر نفس رقصیده اند آی ای دیو هراس انگیز اینجا مردمان می به هیهات دگر از جام او نوشیده اند **************
از نور وجود اونگاهم ، شد ه مست تا نظم جهان بنور او شد پیوست عالم همه درولادتش هلهله شد بس قهقهه زد ، کعبه ترک خورد و شکست
************ سبز نوشتم قرمز شدم
******** موسه ای بودم که عیسایی شدم بر صلیبت تا چلیپایی شدم کفر از ایمان من سر می کشد پر شکستم تا اهورایی شدم جسم من بر دوش مردم پر زدی در جهان مرغی تماشایی شدم باز چنگیزی به خون شد با وضو محو نیرنگی معمایی شدم سامری از حکمتت شرمنده شد بی طلا تمثال زیبایی شدم بر عزیزان تکیه می کردی چرا ؟ خارو خاشاکی مقوایی شدم سالها می جوشم از قلب عطش تا خبر گیری که دریایی شدم ********** و اما غزل دوم که با وزن دوری مستفعلن مستفعلن فع لن مستفعلن مستفعلن فع لن سروده شده است که برای اینکه مخاطب بتواند ارتباط راحتی با غزل داشته باشد بصورت نیم مصرعی یعنی مستفعلن مستفعلن فع لن مستفعلن مستفعلن فع لن که این دو یک مصرع می باشد یا بند بند تایپ شده است که از این بابت از همه عزیزان پوزش می طلبم در حسرتی رندانه رقصیدم تا تر شود لبخند اجباری دودی که تا ازحلقه پاشیدم با اشک چشمانت شدم جاری جاری شدم بر غنچه ها وقتی درمتن شب ماهی قدم می زد با خرس کوچک راه افتادم تیغی شدم در چشم بسیاری باور نکن گیجم ولی حالا در زنده رودت سخت خشکیدم با ماسه هایت هم ، ترک خوردم ای اصفهان دروقت بیماری پاشید اشک از چشم من شاید تسکین دردی باشمت اما جنبیده چشمانت منارم را تا بشکفد لبخند دیداری در خلسه هایم باز می جُستم لبخند شادی از لبت خاجو لب تشنگی هایت نهیبم زد شاعر مگر از من طلبکاری رگهای خشکت را جلو رفتم بر دل نگنجیدم نهیبت را تا خشک رودت را شنا کردم لنجان شدی با دشت همواری خشکم زدی ای شهر شالیها لنجان من ، بویت ، برنجت کو ؟ کو شالیت ؟ کو مرد شالیزار کو آیت از تکرار بیداری در بیشه ات سر گشته سَررفتم آهنگ شادی در دلم خون شد کو بوی شبنم ؟ کو اقاقیها ؟ کو بُلبلی در مرز هوشیاری پس لرزه هایت پیش می بُردم در برکه ای خشکیده ، سُر خوردم با جمع ماهیها پلاسیدم ماهی شدم لب تشنه تر آری روحی شدم در جسم رودت تا شهری لجن ، شهری تعفُن شد بابا شدم شیخ علی ها را دیدی اسیرم ، دست تاتاری تیری زدی بر ذکر قلبم تا در واژه پیچیدم تمدن را سوراخ قلبم معبری شد تا گردد کویری خان و سالاری آبی شدم یکباره کاهی زد بر پشت او با ناله رقصیدم پاشیده ام در یزد و رفسنجان ای قطره هایم در رگت زاری ************** ضمن تقدیر و تشکر از همه ی عزیزانی که تا این قسمت تحمل و تامل کردند از تمامی عزیزان خواهشمندم که با نقدی جانانه این حقیر را تشویق به ادامه راه بفرمایید عامیانه های حقگو را در این آدرس مشاهده فرمایید www.haghgoo72.blogf.acom
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


