حقگو
ادبیات و قهنویه
با سلام باری دیگر کبوتران غزل چین به وجدم آورده و پس از مدتها غزلی و این بار هم چون گذشته نیازمند انتقادات و پیشنهادات سازنده شما لحظه ها را بامنت خواهم شمرد ******** کهکشانی به چشم من زُل زد باز شد با سپیده در سحرم زیر شعری دوپاره لرزیدم آسمانی که تشنه زد به سرم قطره بر جان خسته برقی زد بی ثمرشد غرور بچگی یم بوی نارنج در خیالم بود شد اناری تمام بال و پرم شب به خوابی نمور رقصیدم گوشه ای بی ستاره در دل تو بی خبر گم شدی به ماهی تا سال گردد دقیقه ی سفرم گریه تر شد زبان رؤیایم خنده می زد نگاه بی دردت با خیالی که شِکوِه می ریزم روی دنیای گیج دورو برم گُــُر گرفتم به شعر بیدارت منفجر شد تمام قافیه ها عشق جوشید و شد غزل جاری روی بغض کلام بی اثرم مثل کــُردی که بر کمَر خم زد نقره داغی شدم نگاهت را یخ زدم با جَدَل به فقهی تا مذهبت شد نشاء بی ثمرم گفته می شد که بغض دیواری پُشت پس کوچه های سر درگمُ تا ترَک زد به پای تقد یرم تازه کردی به سوژه ای خبرم خود کشی می شدم نگاهت تا بر دلم برق تازه ای باشی مُردو گم شد صدای تاریکی زیر چشمان خیس دربدرم تکه فالی شدم به حافظ تا بیت سبزی به باورم ریزد خواجه برنکته ام نشانی زد گم شدم در حکایت سفرم نظر شما را چشم در راهم عامیانه های حقگو با یک طنزاجتماعی جدید پذیرای شماست
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


