تبليغاتX
حقگو

حقگو

ادبیات و قهنویه

فقط سلام

سبز نوشتم قرمز شدم

                                         ******

موسه ای بودم که عیسایی شدم

بر صلیبت تا چلیپایی شدم

کفر از ایمان من سر می کشد

پر شکستم تا اهورایی شدم

جسم من  بر دوش مردم پر زدی

در جهان مرغی تماشایی شدم

باز چنگیزی به خون شد با وضو

محو نیرنگی معمایی شدم

سامری از حکمتت شرمنده شد

بی طلا تمثال زیبایی شدم

بر عزیزان تکیه می کردی چرا ؟

خارو خاشاکی مقوایی شدم

سالها می جوشم از قلب عطش

تا خبر گیری که دریایی شدم

**********

و اما غزل دوم که با وزن دوری

مستفعلن مستفعلن فع لن مستفعلن مستفعلن فع لن

سروده شده است که برای  اینکه مخاطب بتواند

ارتباط راحتی با غزل داشته باشد بصورت نیم مصرعی

یعنی

مستفعلن مستفعلن فع لن

مستفعلن مستفعلن فع لن

که این دو یک مصرع می باشد

یا بند بند تایپ شده است که از این بابت از همه عزیزان پوزش

می طلبم

در حسرتی رندانه رقصیدم

تا تر شود لبخند اجباری

دودی که تا ازحلقه پاشیدم

با اشک چشمانت شدم جاری

 جاری شدم با غنچه ها وقتی

درمتن شب ماهی قدم می زد

با خرس کوچک راه افتادم

تیغی شدم در چشم بسیاری

 باور نکن گیجم ولی حالا

در زنده رودت سخت خشکیدم

با ماسه هایت هم ، ترک خوردم

ای اصفهان  دروقت  بیماری

 پاشید اشک از چشم من شاید

تسکین دردی باشمت اما

جنبیده چشمانت منارم را

تا بشکفد لبخند دیداری

 در خلسه هایم باز می جُستم

لبخند شادی از لبت خاجو

لب تشنگی هایت نهیبم زد

شاعر مگر از من طلبکاری

 رگهای خشکت را جلو رفتم

بر دل نگنجیدم نهیبت را

تا خشک رودت را شنا کردم 

لنجان شدی با دشت همواری

 خشکم زدی ای شهر شالیها

لنجان من ،  بویت ، برنجت کو ؟

کو شالیت ؟ کو مرد شالیزار

کو آیت از تکرار بیداری

 در بیشه ات سر گشته سَررفتم

آهنگ شادی در دلم خون شد

کو بوی شبنم ؟ کو اقاقیها ؟

کو بُلبلی در مرز هوشیاری

 پس لرزه هایت پیش می بُردم

در برکه ای خشکیده ، سُر خوردم

با جمع ماهیها پلاسیدم

ماهی شدم لب تشنه تر آری

 روحی شدم در جسم رودت تا

شهری لجن ، شهری تعفُن شد

بابا شدم شیخ علی ها را

دیدی اسیرم ، دست تاتاری   

تیری زدی بر ذکر قلبم تا

در واژه پیچیدم تمدن را

سوراخ قلبم معبری شد تا

گردد کویری خان و سالاری

 آبی شدم یکباره کاهی زد

بر پشت او با ناله رقصیدم   

پاشیده ام در یزد و رفسنجان

ای قطره هایم در رگت زاری

**************

ضمن تقدیر و تشکر از همه ی عزیزانی که تا این قسمت

تحمل و تامل کردند از تمامی عزیزان خواهشمندم که با

نقدی جانانه این حقیر را تشویق به ادامه راه بفرمایید   

 

عامیانه های حقگو را در این آدرس مشاهده فرمایید

www.haghgoo72.blogf.acom

 


+نوشته شده در ساعت23:23توسط محمود دهقانی | |


 

با سلام

باری دیگر کبوتران غزل چین به وجدم آورده و پس از مدتها غزلی

و این بار هم چون گذشته نیازمند انتقادات و پیشنهادات سازنده شما

لحظه ها را بامنت خواهم شمرد

********

کهکشانی به چشم من زُل زد باز شد با سپیده در سحرم

 

زیر شعری دوپاره لرزیدم آسمانی که تشنه زد به سرم

 

قطره بر جان خسته برقی زد   بی ثمرشد غرور بچگی یم 

 

بوی نارنج در خیالم بود شد اناری تمام بال و پرم

 

شب به خوابی نمور رقصیدم گوشه ای بی ستاره در دل تو

 

بی خبر گم شدی به ماهی تا سال گردد دقیقه ی سفرم

 

گریه تر شد زبان رؤیایم خنده می زد نگاه بی دردت

 

با خیالی که شِکوِه می ریزم روی دنیای گیج دورو برم

 

  گُــُر گرفتم به شعر بیدارت  منفجر شد تمام قافیه ها

 

 عشق جوشید و شد  غزل  جاری  روی بغض کلام  بی اثرم

 

 مثل کــُردی که بر کمَر خم زد نقره داغی شدم نگاهت را

 

یخ زدم با جَدَل به فقهی تا  مذهبت شد نشاء بی ثمرم

 

گفته می شد که بغض دیواری پُشت پس کوچه های سر درگمُ

 

تا ترَک زد به پای تقد یرم تازه کردی به  سوژه ای خبرم  

 

خود کشی می شدم  نگاهت تا بر دلم برق تازه ای باشی  

 

مُردو گم شد صدای تاریکی زیر چشمان خیس دربدرم

  

تکه فالی شدم به حافظ تا بیت سبزی به باورم ریزد

 

خواجه برنکته ام نشانی  زد گم شدم در حکایت سفرم

 

نظر شما را چشم در راهم

 

 عامیانه های حقگو با یک طنزاجتماعی جدید  پذیرای شماست

www.haghgoo72.blogfa.com

 


+نوشته شده در ساعت11:5توسط محمود دهقانی | |


 

سلام

ضمن صمیمانه ترین تبریکات نوروزی

شادیتان سرشار نعمتتان به وفور و

 در پنا ه خداوند سالی سرشار ازموفقیت و پیروزی برای همه ی شما آرزومندم

 

غزلی بود و به علت کمبود قافیه با مثنوی ادامه و با غزل بپایان رسید

یعنی خودبخود غزل مثنوی شد  

 

 امیـــــد  که  مورد توجه و پسند شما بزرگان قرار گرفته وچون

گـذشـته این برادر کوچـــک را با نظــــرات و پیشنهـادات خـــــــود یاری فرمایید

 

 

***** 

ازدمــاغـت که فـیل افتادم ، روی دستـت دوباره کِـزکـــــردم

 

پشـت دیوار شهر وارونه ، لــرزه ام خــورد و ِوزوِوزکردم

 

باورت خواب من قدم می زد ، تا غرورت درون من حل شد

 

تا رسیدم به شهرخورشیدت ، در نگـاهت جِلـزوِلــزکـــردم

 

در هلالی سی و سه چشمت یا ،اصفهانی که زنده می رودد

 

ماسه ای چشمه را قدم می زد ، دوده ام خورد و ِقزوِقزکـردم

 

منحـنی منحـنی شدم خنده ، پاره خـطی به گــــــــریه ام افتاد

 

بی خبرغُصه ای که لرزیدم ، تشنه در چشمه جزوجزکردم

 

واژه بر جـان قافــیه زُل زد ، تا غـــــزل خانه اش بکـوباند

 

قطـره ای مثـنوی بفـرما چون ، کاشفـم گر طلا فـــــلز کردم

 

کـفش تنگم که تا به تا خوردی ، عـقـربک در دلـم قدم می زد

 

خنده ام لحظه لحظه می بردی ، تخته کفشی مرا به هم می زد

 

من کــتانی شـــدم ولی حالا ، بنـــــد سردی که حلــــقه آویزم

 

مثــنوی حـلـقـه شد طـنابی تا ، لحـظه ها را به باورت ریزم

 

پشت دیواره ای که لـــــرزیدم ، تشنـگی بوده گر چه سیرابم

 

تا سرابی شـوم به ابری یا ، قـطـره ریزم به رنگ مهــتابم

 

رقـص خون بود و راه ناپیـدا ، پینه ای زد به چکــش دستـم

 

تا دلــم مُرد و تازه فهـمیدم ، غُـصه ها را به قــِصه پیـوستم

 

شــیر پستــان باورم گـل شد ، قــافیه اجـــنبی پرستی تا ...

 

بوسه در بوسه شیر مادر را بر، بر لـبانم جریمه بستی تا ...

 

بـس کـنم تا غــزل شوی شـاید ، قـالبی را دوباره پز کــردم

 

آش تنـدی که با غزل پختی ، قاشـقم خورد و خِزو خِزکردم

 

رعشه دررعشه جان من یخ زد ، شد هوایی به آب بینی تا. ..

 

اعتیـــادی که بر سرم خوردی ، با زبانی مـِلـز مِـلـــز کردم

 

مُرده ای خواب من رقم کردی، با تنی گــُرکــشیـده رقصـیدم

 

یخ زدم زنده زنده بی تعبیر ، عاجـزم من که جزو جز کردم

 

************* 

ضمن تقدیر از عزیزانی که تا این لحظه بنده را تحمل کردید منتظرنظرات پیشنهادات

 

و انتقادات شما خواهم  ماند

 

دراین آدرس با عامیانه ها ی حقگو پذیرای شما عزیزان فرهنگدوست هستم

 

www.haghgoo72.blofa.com

 


+نوشته شده در ساعت0:41توسط محمود دهقانی | |