کپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع ممنوع می باشد
افـسوس که عید آمد و ما عید نداریـم یک سهم از این تابش خورشید نداریم در ظــــــــلــــــــمت افســانه بـد نبـال چـراغیم حتی به فــــــــــــــــروغی دگر امـــــــــــــــید نداریم **** سال نو برای شما مبارک و پراز مهربانی وبرای ما... *** صبر کن قاصدک از راه رسید مژده ای آورده گفت ایام به کامت شیرین صحبت از رقص صنوبر با باد اطلسی اشک روانش فریاد گفت امشب شادیم در پس پرده ای از بود و نبود شده پیوند اقاقی با یاس خون شرابی ست گورا اما هلهله پا بر جاست روز ما گم شده در ظلمت شب گر چه نوروز اینجاست سلام اول یک غزل و در ادامه دوبیتی پیوسته **** مثل یک خودنویس بی جوهر جای پایم سفید نامرئی تا دویدم میان آینه ها خوابِ چشمم پرید نامرئی روی رگهای کاغذی خسته لخته شد خونِ سبز خودکارم دل به هر دلنوشته می بستم با نگاهم خزید نامرئی دست من با مدادِ بازیگوش قطره شد روی چشم اقیانوس نقش دریای سرخ و مشکی را بی هوا می کشید نامرئی خط خطی ها که درسرم سُرخورد مصرعی روی فکرمن لرزید واژه ها را نشسته می چیدم تا که بیتی چکید نامرئی بیت اول نفس نفس زد تا پختم از واژه ها کمی تصویر فاعلاتن مفاعلن فع لن سفره ای آفرید نامرئی کم کمک نقشه اطلسی می شد در سیاهی آب دریاها موج سردی به ساحلم می زد تا قلم می دوید نامرئی بیت بعدی مرا شنا می کرد تا غزل زنده شد ولی افسوس روی جغرافیای افکارم نقشه را می جوید نامرئی باید از اشک خود کنم تزریق بر قلم های مرده تا جوهر جان بریزد به هر رگی شاید بر غزل هم رسید نامرئی **** تا شدم آسمانِ بی خورشید روی پلکت خودی نمی دیدم مثل ابری سیاه و بازیگوش لحظه ها را دوباره باریدم ** یک نفس روی جاده سُرخوردم تا رسیدم به گونه ات حالا روی جغرافیای این صورت کاش می شد که رفت تا بالا ** قلقلک خوردم ونفهمیدم کی رسیدم به خط لبهایت برق لب چاشنی نهارم شد ترسم از شام شور شبهایت ** نقشه در زیر پای من لرزید در مسیری مماس با چانه پنچری روی پنچری رفتم تا رسیدم جلوی پایانه ** غلت خوردم تلو تلو رفتم تا نشستم به باور سینه لحظه ها رفت و من نفهمیدم روز شنبه ست و یا که آدینه ** لغزشی بود وباز سُر خوردم روی نافش دوپاره افتادم رنگ مویم یکی یکی برفی از نفس بر شماره افتادم ** روی چشمم جهان سیاهی رفت نقشه را زیر پا لگد کردم خسته از این جهان که می دانم با خودم هم همیشه بد کردم ** لحظه ای خواستم که برگردم تا به دنیای کودکی برسم کوششی روی شعر تر شاید با نگاهی به رودکی برسم ** غیر ممکن مگر که ممکن بود عمر جاری که بر نمی گردد یکنفر حامی یم نشد آقا این سفر هم سفر نمی گردد
پس از مدتها سلام یک غزل و یک رباعی * چه سنگ فرش عجیبی که می دود من را سکوت سبز نگاهی که می چرد من را میان مردم چشمی همیشه می لرزم که روی آینه هایش نمی پرد من را رسیده ام به سه راهی که عابری اینجا بروی زمزمه هایش نمی درد من را به چشم واژه ی نابی میان یک مصرع بخوانمش به غزل تا که بگذرد من را که لحظه های سکوتش چه تازه گی دارد اگر که بر سر مهرش بیاورد من را به انتظار نگاهی همیشه می مانم که روی پلک سیاهش نمی برد من را و لحظه های مرا با خودش کند آواز میان خواب و خیالی که آورد من را هنوز برق نگاهش شبانه می ریزد به آن نگاه زلالی که می خرد من را *** گفتم میان سبزوسیاهی کدام سر لبریز غُصه گفت: به حالی گرفته تر هر شب به بی خیالی و بی رنگییم ولی هر روز گشته قسمت راهم کلاغ پر *** در این آدرس هم با یک مثنوی ترانه امام زمانی بروزم منتظر نقد و نظرتان خواهم ماند ![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



