حقگو

کپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع ممنوع می باشد

باز در تنهاییم مولا صدایت می کنم

 

اشک های خسته ام را فرش پایت می کنم

 

جمعه های انتظارم رفت اما همچنان

 

منتظر با چشم تر جانم فدایت می کنم

 

با تو هستم مهربان ای منجی آخر بیا

 

تا که با عشقت حدیثی را روایت می کنم

 

عمر من هم رو به پایان است چون دیگر کسان

 

من فقط از خستگی هایم شکایت می کنم

 

خسته از نامهربانی  خسته از آلودگی

 

بی تو از بیچارگی هایم حکایت می کنم

 

می سرایم گاه گاهی از نگاه بی کسی

 

واژه واژه اشک مردم را فدایت می کنم

 

خادمی هستِی ملت  می مکد زالو صفت

 

من به تعبیر غزل خود را کفایت می کنم

 

هر نفس با اشک می شویم دلم را تا به تا

 

یک بغل دلواپسی را خاک پایت می کنم

 

کوه سبز مثنوی یا چند بیتی با غزل

 

لحظه ای با واژه ها دل را حمایت می کنم

 

آه ای زیباترین تندیس روحانی بیا

 

اشک شوقم معبری زیبا برایت می کنم

 

***

 

خاک بر سر می کنم این خاک خاک کعبه نیست

 

بر سیاهی های عمالش کمی باید گریست

 

وای اگر روزی شود تا پرده ها بالا رود

 

فاش می گویم که ای خادم سزاوار تو چیست

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:42 توسط محمود دهقانی| |

Design By : nightSelect.com