حقگو

کپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع ممنوع می باشد

 

 

خندید به من پیش پدر با اخوانش

 

خطی ز خورش سبزی تر دور دهانش

 

 بستند به ناف من بیچاره برنجی

 

یک قُل قُلِ کوچک نشنیدم ضربانش

 

وارفته به تعجیل به هر کاسه و بشقاب

 

کابوس ندیدی که بفهمی هیجا نش

 

من بودم و مهمان و یکی شله ی تنها

 

او نشعه ی رقص عربی پیش زنانش

 

از فرش شمردم همه گلهای اقاقی

 

یعنی شده ام آب به تفسیر عیانش

 

هر بند تنم تر شده از زور خجالت

 

اخمی که ندیدم نه به صورت نه زبانش

 

گویا همه را دید و نه غُر زد نه کلامی

 

گردیده هم آهنگ به گاوان و خرانش

 

این شعر پدر بود که با زمزمه می گفت

 

هر چیز عیان است چه حاجت به بیانش

 

آواره شدم تا که رسیدم ته  لنجان

 

گفتند فقط حاج امیر و پسرانش

 

برگشتم و از هر که سراغش بگرفتم

 

گفتند وزیری شده بر پیشه ورانش

 

یکسال دگر مختلسی شد که دگر من

 

با سرعت نوری نرسیدم به کسانش

 

دستم شده کوتاه که شد مرد بزرگی

 

با کرسی ی از مصلحتش کرده نهانش

 

من شاعرم و ترس من از زور نهایی

 

گوید که ز شاعر تو بسوزان پرکانش

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 10:53 توسط محمود دهقانی| |

Design By : nightSelect.com